تبليغاتX
يه گلدون صورتي با گلاي فسفريش يه گلدون صورتي با گلاي فسفريش

charismatic

فاطمه

charismatic

http://charismatic.blogfa.com

يه گلدون صورتي با گلاي فسفريش

يه گلدون صورتي با گلاي فسفريش

يه گلدون صورتي با گلاي فسفريش

يه گلدون صورتي با گلاي فسفريش

آهنگی از مجید خراطها برای دانلود کلیک کنید

 

آهنگی غمگین به نام جدایی برای دانلود کلیک کنید

...........................................................

هنر زندگی با شادی و عشق ورزیدن

خوشا به حال دلهای پاک و زلال که آئینه ی چشمه بوده و همانند دریا با امواج خود ،

آلودگیها و ناپاکیها را شسته و در اعماق و درون خود بستر صدفی از در می باشد….

و خوشا به حال کسانیکه به خدا نزدیک شده و خدا نیز به آنها نزدیک می شود….

" خدا می فرماید: آرام باشید و بدانید که من خدا هستم و نگاهبان شما….

صمیمانه، به خدا اعتماد کن، به هر راهی میروی او را در نظر آور تا او راه را برایت روشن و آشکار و راست کند….

هرگز به اشراف و قدرت خود اتکا  مکن….

هرگز خود را با این جهان فانی تطبیق مده….

بگذار، زبانت درمان باشد، نه برنده به تیزی شمشیر….

تا او را داری نگران امروز و فردا مباش، که فردا نگرانیهای خود را دارد، پس لزومی ندارد بر مشكلاتت هر روز بیفزایی….

با شادی دیگران شادی کن و با گریه آنها زاری….

حیات جسم در آرامش قلب است و نا آرامی و بیقراری آن در حسد که چون سرطان در مغز و روح و استخوان….

پس،   با دیگران چنان رفتار کن که مایلی با تو کنند….

تا می توانی، ببخش و ببخش و ببخش که بخشوده شوی….

هرگز در مقابل زشتی، زشتی مکن و در بدی، بدی….

با دیگران در صلح و آرامش زندگی کن، بدان که پاسخ نرم تو، خشم را می زداید و ایجاد صلح و آرامش می کند.

بدان که اگر قدرتمند ترین فرد باشی و بر همه اسرار و دانشها واقف ولی تهی از عشق….هیچ نیستی!!!

بحریست بحر عشق هیچش کناره نیست

آنجا  جز آنکه جان بسپارد چاره نیست….

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

 

"گفتم غم تو دارم"

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعنت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید.
+ فسفري شده با قلم فاطمه |
بعد ها

 

 مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

در بهاری روشن از امواج ها

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

روزی از این تلخ و شیرین روزها

 

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها و دیروزها!

 

دیده گانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که  در خاکم نهند

آه شاید عاشقانه نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من ، با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای

تار مویی، نقش دستی، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من جون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سود مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

 

قسمتي از دلتگيت را با نگاه كردن به عكست جبران ميكنم

اما اگر دلتنگ

خنده هايت باشم چه؟

خنده هايت را از من دريغ نكن!...

تو بسيار بيشتر از آن را كه مي توانم بگويم مي شنوي

تو آگاهي را مي شنوي

تو با من، به جايي مي روي كه واژه هاي من نمي توانند تو را ببرند

 

 اگر من و تو كاري نكنيم، دو بي ارزش به هم پيوسته ايم. و چه خواهيم داشت؟روحي خالي. اگر نوع بشر، همه بپندارند كه هيچ عظمتي را نماينده نيستند، جهان هرگز پيش نخواهد رفت.اما قلمرو خداوند در درون ما است. پس بايد آرام شويم، بگذاريم كانون وجود ما آرام گيرد، و در اين لحظه، كشف خواهيم كرد كه عشق وجود دارد.

 

درياچه باش...

استاد پير از شاگرد غمگينش خواست تا مشتي نمك در ليوان آبي بريزد و سپس از آن بچشد.

سپس از او پرسيد: چه مزه اي مي داد؟

جوان گفت: وحشتناك بود. سپس استاد از جوان خواست كه دوباره قسمتي نمك بردارد اما اين بار

آن را در درياچه اي بريزد و از آن بچشد. سپس از او پرسيد: چه مزه اي دارد؟ جوان گفت: خوب.

استاد گفت نمك را احساس كردي؟ جوان گفت: خير. استاد در كنار شاگردش نشست و دستان او را در

 دست خود  گرفت و گفت: غم و ناراحتي زندگي مثل همين نمك مي ماند نه كمتر و نه بيشتر. مقدار

غم و درد هيچ گاه كم و زياد نمي شود، همواره ثابت است اما مقداري كه ما ميچشيم با توجه به ظرفي

است كه در آن قرارش مي دهيم تغيير مي كند. سپس هنگام فرارسيدن درد و غم سعي كن تا ظرفيتت

 را افزايش دهي. ليوان بودن را كنار بگذار درياچه باش!

 

 

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

مه...!

يک بار دستم را از مه پر کردم.

سپس دستم را باز کردم، بيا و بيين، مه به کِرمی بدل شده بود.

دستم را بستم و دوباره گشودم، بنگر، پرنده ای در ميان دستم بود.

باز دستم را بستم و گشودم، در ميان گودی دستم انسانی ايستاده بود، سيمايی

غمگين داشت و به بالا می نگريست.

باز هم دستم را بستم، وقتی آن را گشودم چيزی جز مه نديدم،

اما ترانه ای شنيدم در نهايت زيبايی.

...........................................

سواحل زندگی

من برای هميشه بر اين سواحل قدم خواهم زد،

در ميان ماسه و کف.

مد بلند دريا ردپای مرا خواهد زدود،

و باد کف دريا را خواهد سترد.

اما دريا و ساحل برای هميشه

باقی خواهند ماند.

...........................................

مرگ بر روی زمین

مرگ بر روی زمين، برای فرزند خاک پايان راه است،

اما کسی که آسمانی است،

مرگ برايش آغاز کاميابی است؛

بی ترديد کاميابی از آن اوست.

اگر کسی در خيال خود سپيده دمان را در آغوش بگيرد،

جاودانه می شود.

کسی که شب درازش را به خواب می رود،

به يقين در دريای خوابی ژرف محو می شود.

کسی که در بيداری اش زمين را تنگ در آغوش می گيرد،

تا به آخر بر روی زمين خواهد خزيد.

و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود،

از مرگی که به دريا می ماند، با اطمينان عبور خواهد کرد؛ گران جانان فرو

می روند.

...........................................

 

قلب جغد پير شكست

جغدي روي كنگره هاي  قديمي دنيا نشسته بود .زندگي را تماشا مي كرد

رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را ميديد كه به سنگ   و ستون، به در و ديوار

دل مي بندند. جغد اما مي دانست  كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند،

درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره

شده را لابه لاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش

مي خواند؛ و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:" بهتر است سكوت كني

آدم ها آوازت را دوست ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري."

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به

جغد گفت:" آواز خوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است."

جغد گفت:" خدايا! آدم هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند. "خدا گفت:" آوازهاي تو بوي 

دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ

تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد؛ دل نبستن سخت ترين و

قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ."

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام

خداست.

 

 

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

شيطان ،مسئول فاصله هاست

گفت :"كسي دوستم ندارد. مي داني چه قدر سخت است،

اينكه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن...!"

خدا هيچ نگفت.

گفت:" به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم.

دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من مي تر سند. مرا مي كشند. براي اينكه زشتم.

زشتي جرم من است."

خدا هيچ نگفت.

گفت:" اين دنيا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها. مال قاصدك ها.

مال من نيست."

خدا گفت:" چرا، مال تو هم هست."

خدا گفت:" دوست داشتن يك گل، دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك، دوست داشتن  تو كاري دشوار است.

دوست داشتن ، كاري ست آموختني و همه كس، رنج آموختن را نمي برد.

ببخش، كسي را كه تو را دوست ندارد، زيرا كه هنوز مؤمن  نيست، زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته، او ابتداي راه است.

مؤمن دوست مي دارد. همه را دوست مي دارد. زيرا همه از من است. و من زيبايم و زيبايي، چشم هاي مؤمن جز زيبا نمي بيند. زشتي در چشم هاست.

در اين دايره، هر چه كه هست ،  نيكوست.

آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد، شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.

حالا، قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين مباش."

قشنگ كوچك نزد خدا رفت و ديگر هيچ گاه نينديشيد كه نازيباست.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

ايمان، ترانه آدمي

ترانه اي روي زمين افتاده بود. قناري كوچكي آن را برداشت

و در گلوي نازك خود ريخت. ترانه در قناري جاري شد.

با او در آميخت. ترانه آب شد. ترانه خون شد. ترانه نفس شد و زندگي.

قناري ترانه را سر داد. ترانه از گلوي قناري به اوج رسيد. ترانه معنا يافت.

ترانه جان گرفت. قناري نيز، و همه دانستند كه از اين پس ترانه، بودن است.

ترانه،هستي است. ترانه، جان قناري است.

ايمان ترانه آدمي است. قناري بي ترانه مي ميرد و آدمي بي ايمان.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
من نیز گاه به ستاره ها مینگرم

اما نه به همه آنها! به آنهایی مینگرم

 که به چشمان تو شبیه هستند...

قلب سرزمین عجیبی ست

زیرا هم زادگاه عشق است و هم

آرامگاه عشق...

بی تو من زنده نمانم!

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه آسان میگذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو غزید نگاهم - تو ندیدی!

نگاهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چو در خانه ببستم -دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد-گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی - تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من که زکویت نگریزم!

گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم

منو یک لحظه جدایی؟ نتوانم!

بی تو من زنده نمانم...!

وقتی که من مردم بیش از لحظاتیکه صدای

بد خلق ناقوص را خواهی شنید که به دنیا خبر میدهد که

من از این دنیای پست و بیرحم گریختم تا با پست ترین کرم ها همخوانه شوم...

هر آنکس خود را در بالاتر از آسمان

ببیند یا دیوانه است یا مغرور

میگن عشق آدم رو کور میکنه

پس خدایا!

ما را عاشق کسی گردان که در کوری

دستمان را بگیرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لبخند تو خلاصه خوبیهاست

قدری لبخند بزن-خنده گل زیباست

لبخند بزن تا زندگی زیباتر از این باشد!

نمیدانم کیست که اینگونه آرام

در گوشم نجوا میکند

فریاد "سکوتم" را...

در آرزوی سرزمینی دور نیستم

برای من یک قدم کافیست...!

دردم را به رود گفتم-رود دردم را شنید و

به دریاها گریست-در یا به دردم طاقت نیاورد

موجی برخاست و خود را به ساحل زد!

یه وقتایی یه سری از خاطره ها چقدر رو آدم

سنگینی میکنه مخصوصا اینکه بدونی باید به تنهایی

سنگینی اون رو تحمل کنی...

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

ما به بال احتياج داريم.

بالهاي عشق ، نه بال هاي منطق

منطق تو را به سمت پايين مي كشد

منطق تابع قانون جاذبه است،

عشق تو را به سوي ستاره ها  مي برد.

آمدنت را سكوت كردم

رفتنت را سكوت كردم

داشتنت را سكوت كرد

انتظار بازگشتت را هم

حالا نوبت توست

بايد در سكوت به تماشا بنشيني

سوختنم را...

"هيچ مي داني كه چرا هنگامي كه گريه مي كني چشمانت را مي بندي؟

چرا هنگامي كه از ته دل مي خندي چشمانت را مي بندي؟

چرا هنگامي كه به او كه دوستش داري فكر مي كني چشمانت را مي بندي؟

چون ، بيشتر زيبايي ها ديدني نيستند."

 

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

خوابي ديدم...

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم بر پهناي آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد.در هر صحنه دو جفت جاي پا روي

شن  ديدم يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا.وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و جاي پاهاي روي

شن نگاه كردم.متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير زندگي فقط يك جفت جاي پا روي شن بوده است! همچنين متوجه

شدم كه اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است. اين واقعا برايم ناراحت كننده بود و درباره اش از خدا

سوال كردم:خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه ها  با من خواهي بود ولي ديدم در سخت ترين دوران زندگي ام فقط

يك جفت جاي پا وجود داشت نمي فهمم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي.خدا پاسخ

داد : بنده بسيار عزيزم من در كنارت هستم  و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت. اگر در آزمونها و رنج ها فقط يك جفت جاي پا

ديدي زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي كردم...

 

 

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
زندگی ام ساکت است.

جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم.

هوس دیدن مردم را ندارم

و احساس می کنم که در انتظار چیز تازه و

غریبی هستم که بخش نا سو خته روحم را بسوزاند.

می خواهم بیشتر بنویسم اما نمی توانم.

کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است.

ایکاش می توانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

يادمان باشد فقط از خدا بخواهيم

و از خدا فقط خدا را بخواهيم

زيرا  از خدا غير از خدا خواستن،

كم خواستن است.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

ترديد...

امروز ديگر مصمم بود تا در مورد ازدواج با دختر مورد علاقه اش صحبت كند ،سه سال از اولين روزي كه اين تصميم را گرفته بود

 مي گذشت و هميشه ترس و دودلي باعث شده بود ،نتواند تصميمش را

عملي كند. در افكارش غوطه ور بود كه او را ديد، گامي به جلو برداشت و دهان گشود، شرم

مانع شد .سر به زير انداخت ،ناگهان برق حلقه اي زرد بر دست دختر چشمش را خيزه كرد

و دهانش را بست.


 

ديدار...

ديروز با يك دسته گل رز آمده بود به ديدنم با يك نگاه مهربان.

همان نگاهي كه سالها آرزو داشتم و از من دريغ كرد.

گريه كرد و گفت دلش برايم تنگ شده است، ولي من فقط

نگاهش كردم.

وقتي رفت سنگ قبرم از اشكهايش خيس شده بود...


 

راز...

دو برادر بودند كه از بچگي هر وقت رازي داشتند نوك انگشتان دستشان

را مي بريدند و به هم ميچسباندند، به نشانه اينكه اين راز هميشه باقي بماند

سالها گذشت و پسرها بزرگ شدند .يك روز برادر بزرگ به برادر كوچكش

گفت : من يك راز مهم دارم. هر دو نوك انگشتان دستشان را بريدند و به هم

چسباندند برادر بزرگ گفت:" من ايدز گرفته ام".


+ فسفري شده با قلم فاطمه |
پیشینیان با ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

گفتند باید سوخت

گفتند باید سوخت

گفتیم باید سوخت

اما نه با دنیا

                    که دنیا را!

گفتیم باید ساخت

اما نه با دنیا

                   که دنیا را!

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

آه اي زندگي  منم كه هنوز

با همه پوچي از تو لبريزم

نه به فكرم كه رشته پاره كنم

نه بر آنم كه از تو بگريزم

 

 

همه ذرات جسم خاكي من

از تو ، اي شعر گرم ، در سوزند

آسمانهاي صاف را مانند

كه لبالب ز باده روزند

 

 

با هزاران جوانه مي خواند

بوته نسترن سرود تو را

هر نسيمي كه مي وزد در باغ

مي رساند به او درود تو را

 

 

من تو را در تو جستجو كردم

نه در آن خوابهاي رويايي

در دو دست تو سخت كاويدم

پر شدم، پر شدم، ز زيبايي

 

 

پر شدم از ترانه هاي سياه

پر شدم از ترانه هاي سپيد

از هزاران شراره هاي نياز

از هزاران جرقه هاي اميد

 

حيف از آن روزها كه من با خشم

به تو چون دشمني نظر كردم

پوچ پنداشتم فريب تو را

ز تو ماندم تو را هدر كردم

 

غافل از آنكه تو بجائي و من

همچو آب روان كه در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال

 

ره تاريك مرگ مي سپرم

 آه ، زندگي من آينه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه  گر مرگ بنگرد در من

روي آئينه ام سياه شود

 

عاشقم، عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهاي سرگردان

عاشق روزهاي باراني

عاشق هر چه نام تست بر آن

 

مي مكم با وجود تشنه خويش

خون سوزان لحظه هاي تو را

آنچنان از تو كام مي گيرم

تا به خشم آورم خداي تو را

 

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

...گفتن حرفهاي درشت

براي هر كس

محك آزمايش است.

هر گاه من تو را به آزمايش گذاشته ام

تو سر افرازتر از بوته آزمايش بيرون آمده اي...

و در چنين مواقعي است كه

حس غريبي به سراغ من مي آيد...

حسي از روزگاران دوران كودكي با تو

حسي بسيار زيبا

دشت هاي روشني را مي بينم

كه من و تو  در ميان آن دشت ها هستيم، با هم، دو كودك.

 

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

 

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ويرانه خويش

 

مي برم تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ،اي جلوه اميد محال

مي برم زنده به گورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

 از تو ، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

به خدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله ي آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم ،خنده به لب، خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل


ادامه مطلب
+ فسفري شده با قلم فاطمه |

 

من به خاطر شادماني تو

بسيار شادمانم

براي تو

شادماني شكلي از آزادي است،

و در ميان تمام كساني كه من مي شناسم

تو آزادترين آنان هستي.

قطعا تو اين شادماني

و اين آزادي را

بدست آورده اي.

زندگي نمي تواند

با تو

جز با مهر و شيريني

جور ديگر رفتار كند

تو با زندگي

جز با مهر و شيريني

رفتار نكرده اي.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
اما...

 

 

اما اكنون خودم را

در دست تو مي گذارم.

تو هم مي تواني خودت را

در دست كس ديگري بگذاري

هنگامي كه آن كس

مي داند تو چه مي كني

و براي آنچه مي كني احترام قائل است و آن را دوست دارد،

او آزادي را به تو باز مي گرداند.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
!!!

تظاهر و نشانه هاي عشق خرد و كوچك است

و اين هنگامي است كه آنها را

با چيزهاي كلان و بزرگي كه در تظاهر و نشانه هاي عشق

به دست مي آوريم

مقايسه مي كنيم.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

در چه هنگام بگويم من؟؟؟

يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان!

آي آدم ها

كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان بر سفره، جامتان بر تن

يك نفر در آب مي خواند شما را...

 

 

 

 

 

حرف هايي است براي گفتن

و حرف هايي  براي نگفتن

و ارزش عميق هر كس

به اندازه ي حرف هايي است

 كه براي نگفتن دارد....

 

يك رنگ تر از تخم مرغ نديده ام

آن هم شكست و دو رنگي اش پيدا شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
تنها تر از آنم که به تنهایی فکر کنم
+ فسفري شده با قلم فاطمه |
چرا کسی کمکم نمیکنه؟من ناراحتی قلبی دارما!

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
؟؟؟؟؟؟؟؟
+ فسفري شده با قلم فاطمه |
 

آينه

خود را شبي در آينه ديدم ،دلم گرفت

از فكر اينكه قد نكشيدم ، دلم گرفت

از فكر اينكه بال و پري داشتم، ولي

بالاتر از خودم نپريدم، دلم گرفت

از اينكه با تمام پس انداز عمر خود

حتي ستاره اي نخريدم ، دلم گرفت

كم كم به سطح آينه ام برف مي نشست

دستي بر آن سپيد كشيدم ،دلم گرفت

دنبال كودكي كه در آن سوي برف بود

رفتم ولي به او نرسيدم، دلم گرفت

نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هيچ خانه اي نكشيدم ، دلم گرفت

شاعر كنار جوي، گذر عمر ديد و من

خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
عشق و درد...

 در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين ترسيده بود،  فضيلت ها و تباهي ها در همه جا

شناور بودند و از بيكاري خسته و كسل شده بودند . روزي همه دور هم جمع شدند خسته و كسل تر

از هميشه .ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي كنيم مثلا قايم باشك . همه از اين پيشنهاد

شاد شدند و درد فرياد زد ، من چشم ميگزارم و از آنجا كه هيچ كس نمي خواست دنبال درد بگردد

، همه قبول كردند. درد جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن .....

لطافت  خود را به شاخ ماه آويزان كرد. خيانت داخل زباله ها ، اصالت در ميان ابرها ، و هوس

به مركز زمين رفت ، دروغ گفت:زير سنگي پنهان ميشوم اما به ته دريا رفت ، طمع داخل كيسه

اي كه خود دوخته بود مخفي شد، اما عشق مثل هميشه مردد ماند و همه ميدانيم كه دروغ را نمي توان

پنهان كرد. در همين حال ، درد(خودتان حدس بزنيد چرا؟) و بعد بقيه را. همه را يافت به جز عشق

حسادت در گوش درد زمزمه كرد :  پشت بوته  گل رز پنهان شده بود و درد شاخه اي را از درخت كند

و با شدت و هيجان آن را ميان بوته ها فرو كرد .عشق ناله اي كرد و از  پشت بوته ها بيرون آمد

 در حالي كه با دست صورت خود را پوشانده بود.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند . او نميتوانست ببيند و كور شده بود . درد گفت: من چه كرده ام ؟

چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟

عشق پاسخ داد : تو نمي تواني مرا درمان كني. اگر مي خواهي كاري كني، راهنماي من شو

و از آن روز به بعد عشق و درد همراه هم شدند.

 

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
خویشتن...

درباره خويشتن خويش انديشيدن وحشتناك است.

اما اين تنها راه صميمانه كار است:

انديشيدن درباره خويشتن خويشم بدان گونه كه هستم

انديشيدن به جنبه هاي زشتم

انديشيدن به جنبه هاي زيبايم

و در شگفت شدن از آنها.

چه آغازي ميتواند محكم تر و استوار تر از اين باشد؟

از چه چيزي  ميتوانم  رشد خود را آغاز كنم

جز از خويشتن خويشم؟.................

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
تو هر که باشی

مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم تو کسی باشی

که من می خواهم باشی

یا رفتارت به دلخواه من باشد

من بر آن نیستم

که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم

من فقط می خواهم تو را کشف کنم.

تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |
دالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
 منم بلدم نقاشی کنم....


ادامه مطلب
+ فسفري شده با قلم فاطمه |
...قلبت
...قلبت را دنبال کن.

قلب تو برای هر کار بزرگی راهنمای درستی است.

قلب من محدود است.

تقدیر هر کاری که انجام میدهی

با آن عنصر قدسی که در درون  هر یک از ماست تعیین میشود.

+ فسفري شده با قلم فاطمه |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس